تبليغاتX

من رفیق گریه هاتم

مــــن رفـــیـــق گریــــه هـــاتـــــم
+ نوشته شده توسط نسیم1 در جمعه 29 دی1385 و ساعت 1:41 |

+ نوشته شده توسط نسیم1 در چهارشنبه 27 دی1385 و ساعت 1:58 |

سوگند خوردیم که ...!!!

آری ، و چه زود دیــــر می شود !!!

دیروز عهد بستیم و سوگند خوردیم بر جاودانه یکی بودن ، دلتنــگ بودیم و ترسان از فرامــوشی ، از جـــدایی ؛

امروز بندها گسست ، و دریای عشقمان طوفانی گشت ؛

جایی دور ، نشسته ای به محفلی گـــرم ، با رقیـبــــان ! خنده می کنی به حال من ، اگر به خاطرت باشم !!!

باشد ، باشد که این رســــم روزگارم است !

شکوه نمی کنم ، کــینه ندارم ، هیچ گله ای نیست ، گر هم گله ای هست ، دگر حوصله ای نیست !

در این لحظه های پر تـنــش ، بی تو ... !  چه توانم گفتن ؟!!!

دلم به شوق تو نفس می زد ، می خندید ، و با کلام کودکــــانه ات ، دیوانه می گشت !!!

چشمانت ،

چشمانت تنها راز زندگیم بود !

چشمانت دلیل بودنم بود !

بود و دیگر نیست !!!

وقتی به یاد می آورم دروغین اشکهایت را ، آرزوی مــــرگ می کنم ؛

کاش نیستی مرا با خود ببرد ؛

کاش نقش چشمانت برای همیشه از خیالم برود !

کاش آن روز گرم تابستان ، به شوق دیدار ، پر به سویت نمی گشودم !

کـــــــاش !!!

 

+ نوشته شده توسط نسیم1 در یکشنبه 24 دی1385 و ساعت 2:13 |