تبليغاتX

من رفیق گریه هاتم

مــــن رفـــیـــق گریــــه هـــاتـــــم

من گنگ خوابديده و عالم تمام كر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش
چقدر سخت است ننوشتن و چه طاقت فرسااست نوشتن!
چه سخت است مدفون شدن در ازدحام واژه هاي تلنبار شده

درسه كنجي تار بسته تنهايي ذهنم
راستي چقدر تنگ است عرصه كاغذ و واژه هاي سترون
چه درمانده اند اين كلمات!
زماني كه واژه ها حمايتم نميكنند
و چقدر دلگير است كه نداني از كي ، كجا ، كدام وچطور بنويسي !
چقدر سخت است كه بداني و نتواني
چه طاقت فرسا است كه بگويي و نشنوند
چه جان سوز است كه بنويسي و نخوانند
چه سخت است كه بخوانند و نفهمند
و چه جانگداز است كه نفهمند و به ريشخندت گيرند
چه جانكاه است كه گدازه هاي كلمات در سينه ات
همچون آتشفشان مذاب به زندان كشيده شده اند
اگر بيرون بريزد عالمي را بسوزاند
و اگربماند تا مغز استخوانت را خاكستر خواهد كرد
چه مشكل است درد تنهايي در ميان جمع
(هرگز حديث حاضر و غايب شنيده اي من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است)
اي كاش چوپاني بودم با ني لبكي در كوه هاي سر به فلك كشيده و دشت هاي بيكران
كه در پناه دستان ستبرم رمه اي آسوده از هجوم درندگان مي آرميدند
و من از زمين زير پايم تا كهكشان هاي بيكران را به ديده باني مي نشستم
و ستاره ها برايم نجوا مي كردند
با دلي مثل دريا ، سينه اي همچون كوه
روحي چون آيينه ، چشمي چون آتش خورشيد
هر صبح و شام به ميزباني رنگ هاي جادويي پاييز مي رفتم
و تمام هستي در وجودم مي جوشيد
و اميد در دلم مي رقصيد
و هر زمستان پرستو هاي مهاجر برايم از بهار پيام مي آوردند
و خوشبختي به من غبطه مي خورد
و الهه خوشبختي در دشت بيكران آرزوها مرا در آغوش گرم و سوزانش مي فشرد
چقدر سخت است وقتي واژه ها طغيان مي كنند و جان آفت زده ات
در هجوم بي امان ملخ ها بي پناه مانده است
چه عافيت سوز است درد بي دردي
چقدر سخت است نِگريستن و نَگريستن
چقدر سخت است تو مست مست آتش از كامت زبانه بكشد
و آدميان حيران حيران تو را به ريشخند تماشا بنشينند
اگر ننويسي مي سوزي و اگر بنويسي مي سوزاني
اگر نگويي مي پوسي و اگر بگويي مي رنجاني
چه مفلوك است اين آدميزاد مغرور !
چه جان سخت است اين بشر بي پناه !
شبهاي هجر را گذرانديم و زنده ايم
ما را به سخت جاني خويش اين گمان نبود...

+ نوشته شده توسط نسیم1 در سه شنبه 5 دی1385 و ساعت 1:50 |