تبليغاتX

من رفیق گریه هاتم

مــــن رفـــیـــق گریــــه هـــاتـــــم

رســم تــازه شــبــهــای مــن . . .

با کوچ دستانت... ديگر چيزی از من باقی نماند؛

از کسی که سحرگاهان گل های باغچه با نوازش های او باز ميشد؛ ( نــــســــیـــم )

کسی که شامگاهان با طنين خنده هايش ستاره ها چشمک ميزدند؛

مهتاب تازه ميشد و خورشيد بهانه ای برای طلوع دوباره پيدا ميکرد

چيزی از من باقی نمانده؛

و تمام لبخندهايم با آخرين باد حزن انگيزی که در ميان خاطره هايمان وزيد کوچ کردند

کاش می دانستی ؛ تو دليل بودنم بودی ... بهانه زيستنم

کاش ديوار فاصله ای که ميانمان کشيده شده فرو می ريخت

و تو برايم می گفتی تمام نا گفته ها را

نا گفته هايی که احساس می کنم هرگز نخواهم شنيد

و حال بعد از کوچ دستانت چه می خواستی از من بماند؟

از کسی که تمام زندگيش خاطرات تو شده ؛

روزش ياد تو... و شب اش غصه نبودنت

یادم هست که همیشه می گفتی دل نبند

و یادت هست که دیر گفتی ؟ ... آری من دل بسته بودم

تو خوب می دانستی ولی چه شد که یادت رفت ؟

همیشه حرف از بی معرفتی من بود نه تو

نمی دانم چه شد که تو بی معرفت شدی ؟

تو می دانستی بهانه ای برای زیستن ندارم ولی

کاش می فهمیدی  تو تمام بهانه من برای زیستن شده ای

می دانم ، می دانستی و خود را به ندانستن زده بودی

گله ای نیست ، دیگر شکایتی ندارم

فراموشم کردی ، فراموشت نمی کنم

مرا شکستی ، خدا کند نشکنی

عاشقم کردی ، کاش خدا می خواست و عاشقم ...

نه ... هنوز یادم نرفته که می گفتم هیچ کس ، حتی من لایق تو نیست

هنوز برای تو می نویسم ، که می دانم هرگز نخواهی خواند

می نویسم برای دل خودم ، برای تنها یک روز که مدتهاست منتظرم

مدتهاست روز شماری می کنم ، روز تولدت

هرگز فکر نمی کردم روز تولدت را جشن بگیرم و تو نباشی تا ببینی

روز تولد تو ، شاید روز مرگ من شود

روز پایان نوشتن ، روز گم شدن من ، برای همیشه

از من چیزی باقی نمانده جز همان انتظار و وقتی این انتظار هم تمام شد

من هم خاتمه پیدا می کنم و خاتمه می دهم به تمام وجودم

+ نوشته شده توسط نسیم1 در چهارشنبه 27 اردیبهشت1385 و ساعت 15:1 |