تبليغاتX

من رفیق گریه هاتم

مــــن رفـــیـــق گریــــه هـــاتـــــم
 

این دو شعر رو هم از دوست عزیزم با نام مستعار سید ثبت می کنم

حــدیــث عــشــق 

 

من هـمـان دلـداده ام ، بر قلبت عادت کرده ام

یــاد تــو افــتـاده و هــردم عــبـادت کــرده ام

تـا کـه افـتـد در دلـت ، مـهـر دل بـی تاب من

روز و شبها بردلت ، عـرض ارادت کرده ام

من تو را ، تنها انیس ومونس جان خوانده ام

بـا خـیالت هر شبی ، گویا که خلوت کرده ام

شـب بـه هـنـگـام غـروبـت دل زدنـیا کنده ام

بـا طلـوع چـشـم تـو ، روی فـرصت کرده ام

من که چون فرهاد شیرین، بردلت پروانه ام

این حدیث عشق خود ، در شعر اشارت کرده ام

تا نشان از کوی تو ، بر این دل عاشق رسد

بـا تـمـام هـسـتـی ام ، اتـمـام حـجت کرده ام

چون اجل ، شرط وصال عاشقان ، مردن بخواند

دل ز دنـیـا کـنـده و قـصـد قـیـامـت کـرده ام

* * *  * *

یـادت بـمـانـد

داد از دل دیـوانـه ام ، گـویـا کـه یـادت کرده است

بر دیدن روی مهت ، چـشـم دل عـادت کرده است

یـارا مخواه این دل دگر ، بی تو بماند بیش از این

هـر دم تـپـش های دلـم ، از تو اطاعت کرده است

پروانه گشته جـان من ، بر عشق تـو ، جـانـا بـیـا

پروانه ات در هـجـر تو ، فکر شهادت کرده است

در تـیـرگی هـای رهـم ، یـادت بـمـانـد ، ایـن دلـم

چـشـمـان پـر مهر تو را ، شمع هدایت کرده است

از هـجـر تـو دامـن زده ، غــم هـا بـه دریـای دلم

اکنون دل دیوانـه ام ، قـصـد وصـالـت کرده است

از بـس کـه بـا یـاد تـوام ، مـشـهـور عالم گشته ام

جـانـا بـدان بـی تـو دلـم ، فـکـر قیامت کرده است

ای نازنین ، گویا رخت ، تصویر عالم گشته است

آخـر دلـم در ایـن جـهـان ، قصد اقامت کرده است

 

سید

 

+ نوشته شده توسط نسیم1 در پنجشنبه 31 شهریور1384 و ساعت 2:39 |
سلام بلاخره برگشتم 

فقط دو سه روز اونجا بودم و تونستم یادی از خاطرات گذشته بکنم

اما خاطراتم همش تصویرهایی بود که توی ذهنم باقی مونده  

همه چیز رو خراب کرده بودن  از آن کوچه های قدیمی هیچ خبری نبود

من دنبال آن کوچه ای می گشتم که پر از خاطرات شیرین برای من بود

اما وقتی پام رو گذاشتم داخل اون کوچه

برای لحظه ای فکر کردم راه رو اشتباه آمدم

یک کم که دقیق نگاه کردم دیدم نه درست آمدم

اما دیگه اثری از آن خونه و دو در چوبی زیباش نبود

اثری از آن حیاط کوچیک خونه مادربزرگم و آن تک درخت انار که با آب وضوی

مادربزرگم آبیاری میشد نبود

تنها دیوار چسبیده به مسجد خونه مادربزرگم باقی مونده بود

دلم می خواست همونجا بشینم وگریه کنم ...

مامان می گفت :خونه رو خراب کردن تا حسینیه یا یک مهدیه درست کنند

تنها خاطرات ذهنی من هنوز سالم مونده بود که

با دیدن اون وضع احساس بدی به من دست داد

با خودم گفتم نکنه این خاطرات هم کم کم از یادم بره ...

****

خدايا نظري بر من سرگردان کن . . .

يا رب نظري بر من سرگردان کن لطفي به من دلشده ي حيران کن


با من مکن آنچه من سزاي آنم آنچه از کرم و لطف تو زيبد آن کن

خدایا

ازت می خوام هر چیزی رو که به من میدی ، لیاقتش رو هم به من بده

و هر چیزی رو که از من می گیری ، صبرش رو هم به من بده

 

 

+ نوشته شده توسط نسیم1 در چهارشنبه 30 شهریور1384 و ساعت 2:29 |
 

چقدر فاصله اينجاست ، بين آدمها

چقدر عاطفه تنهاست بين آدمها 

کسی به حال شقايق دلش نميسوزد و او دلش شکسته ، ميان آدمها

کسی به خاطر پروانه نمی گريد ، تب غرور چه بالاست ميان آدمها

ميان کوچه دلها فقط زمستان است هجوم ممتد سرماست بين آدمها

ز مهربانی دلها دگر سراغی نيست چقدر قحطی روياست ميان آدمها

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو دلت به وسعت درياست ميان آدمها

* *  *  *  *

دلم می خواد برم اما انگار اون نمی خواد من برم دیدنش

دیگه حال وحوصله هیچی رو ندارم

امروز بدترین روز و بدترین شب برای منه

همش هم تقصیر خودمه ... همه دارن آماده رفتن میشن و من . . .

اگه نرم ، اگه نتونم برم میریزم بهم . . . تحملم برای همه سخت میشه

هر چند الان هم تحمل من رو کسی نداره

همه تصمیماتم تبدیل به رویا و خواب وخیال شد

برام این رفتن مهم بود اما . . . از این تحمل و از این صبر حالم بهم می خوره

خسته شدم از خودم  دل لعنتیم دل نیست ، هر چی که دلم می خواد به باد فنا تبدیل میشه

هر چی میکشم از دست همین دل  خیلی وقته ترک برداشته اما هنوز تیکه تیکه نشده

بسه دیگه دل . . . بشکن و راحتم کن . . . دیگه تحملت برام سخته ، بشکن

 

+ نوشته شده توسط نسیم1 در شنبه 26 شهریور1384 و ساعت 0:57 |
 

خرم آن روز کز اين منزل ويران بروم - راحت جان طلبم و ز پی جانان بروم 

اين يک بيت شعر هم الان شده آرزوي خيلي از جوونها

يک جا هم اين نوشته زیر رو خوندم که نوشته شده بود :

امروزه آرزوی جوون و پير یکی شده ، هر دو آرزوي مرگ مي کنند

نمی دونم تا چه اندازه شما قبول دارید ، اما من هم دیگه کم کم به همین نتیجه رسیدم

شاید برای بعضی ها غیر قابل قبول باشه

ولی برای من یک حقیقت به حساب می یاد .

امیدوارم شما به نتیجه من نرسیده باشید ، چون خیلی سخته و ناراحت کننده

* *  *  *  *  *

شاید یکی دوروز دیگه یعنی فردا یا پس فردا برم دیدن کسی که اغلب از اول می نویسم

می خوام برم سر قبر کسی که برام عزیزترین بود ... کسی که مدتهاست از دست دادمش

مدتهاست انتظار رسیدن چنین لحظه ای رو داشتم و حالا بعد از مدتها به این آرزوم دارم میرسم یعنی

امیدوارم برسم .

نمی دونم اون هم منتظر من هست ... دلم می خواد موقع غروب آفتاب کنار قبرش باشم و تمام حرفهای

نگفتم رو بهش بزنم .. می خوام از همه چیز براش بگم ...می خوام تا جا داره اونجا

عقده های نشکستم رو بشکنم ...آخه اونجا دیگه کسی به گریه هام نمی خنده یا تعجب نمی کنه ...

البته برای بعضی ها که نمی دونند جای تعجب هم داره ...مامان نباید ببینه بازم دارم گریه می کنم

آخه ناراحت میشه ولی سعی می کنم تنها باشم ...

اینقدر حرف دارم باهاش بزنم ... اینقدر دلم براش تنگ شده که احساس می کنم می خوام برم

خودش رو ببینم ...انگار نه انگار که قراره برم سر قبرش

نمی تونم هنوز هم مرگش رو باور کنم

اگه برم اونجا شاید کمی آروم بگیرم ... حتما آروم می گیرم ...آخه اونجا کسی نمی تونه بگه

نسیم گریه نکن ... چون همه می دونند من مدتهاست منتظر این لحظه ام

وقتی بخوام از اونجا دل بکنم برام سخت ترین لحظه است آخرین دفعه ای که اونجا بودم یادم

می یاد نزدیک غروب بود ...قرار بود همون شب برگردیم مشهد . از مامان خواستم برای اخرین

بار بریم سر قبرش ... نمی دونم چقدر اونجا بودیم ...فقط یادمه مدام جلوی خودمو می گرفتم که

جلوی مامان گریه نکنم ... یک دفعه مامان گفت ..معلوم نیست دیگه تا کی بیایم اینجا ... قبرش

رو که بوسید...زدم زیر گریه...مامان هم گریه می کرد .اما بعد ازکمی از من خواست تمومش

کنم و بلند شم و دنبالش از اونجا بریم .بلند شدم اما تا اخرین لحظه پشت سرم رونگاه می کردم .

داشتم لحظه به لحظه ازش دور می شدم تا جایی که دیگه قبرش رو نمی تونستم ببینم ...خیلی

سخت بود ...حتی توی ماشین سرم رو روی پنجره گذاشته بودم و گریه می کردم

وای خدای من چی نوشتم ... شرمنده ... اما دلم خیلی گرفته ..خیلی  

 

+ نوشته شده توسط نسیم1 در جمعه 25 شهریور1384 و ساعت 1:58 |
 

این بار هم مادر ، زیباترین کلمه و درخشنده ترین کلمه در این شعر

و بهترین تکیه گاه من توی این دنیای حسرت و غم . . .

تو حضورت پر نعمت

تو نگاهت پر لبخند
با امیدت میشه کوهو از صلابت زمین کند
تو طراوت بهاران

تو سخاوت زمینی
تو ، توي کرانه های قلبم بهترین بهترینی
میشه با غروب چشمات خورشید رو به خونه آورد
میشه بت وجود تو بود

 

میشه با نبود تو مُرد
مادرم بی تو شبامون بی ستاره و شهابه
با تو زندگی برامون پر لحظه های نابه

بــا تــو زنــدگــی بــرامــون پـــر لــحــظــه هــای نــابــه . . .

+ نوشته شده توسط نسیم1 در پنجشنبه 24 شهریور1384 و ساعت 2:27 |

یادتونه توی مطلب قبلی خداحافظی کردم

لطف بی نهایت دوستان یک جورایی مانع شد

راستش بیشتر پشیمون شدم که چرا این حرف رو نوشتم که می خوام برم

شما بذارید به حساب اشتباه تایپی من ....

باید می نوشتم کمتر میام ، نه اینکه اصلا نمی یام یا می نوشتم من از این به بعد هفته ای یکی ، دو بار می یام برای دیدن شما ...

یک موردی هم که خیلی ها رو توی این مدت اذیت کرد ، دیر به دیر جواب دادن من بود که خودتون یعنی بیشترتون می دونید ، خیلی سرم گاهی شلوغ میشد طوری که نمی تونستم سریع جواب بدم به همه ...بعضی از دوستان با این موضوع کنار امدن ولی بعضی ها هنوز گه گاه ناراحت میشن ...از این به بعد هم که قراره کمتر بیام ، فکر کنم این جریان دیر جواب دادن من 4 برابر بشه . . .

ایمیل های زیادی رو هنوز جواب ندادم ، اگه این جور پیش برم ،خیلی ها ناراحت میشن ...فکر کنم مجبورم یک منشی بگیرم برای خودم ، شوخی کردم ... ولی یک کم منو راهنمایی کنید بد نیست ها ...خیلی به راهنمایی نیاز دارم ...

روزی که ایمیلم رو دادم توی وبلاگ و تبیان باید فکر امروز رو هم می کردم ، سیاست اصلا ندارم .... متاسفانه دوستان هم اصلا همدیگه رو تحمل ندارن ، یک جورایی غریبی می کنند با هم

خوب حق هم دارن ، اخه فقط من رو می شناسن و به من اعتماد دارن

من تا امروز تا جایی که تونستم جواب همه شما رو دادم ، اما جواب دادن سریع و با سرعت برق رو نتونستم و از این به بعد هم نمی تونم بخصوص اگه دیرتر از قبل بخوام بیام یک جوری مجبورید تحملم کنید

راستی وبلاگ مشترک من ومارشال عزیز هم راه افتاده هنوز مطلب زیادی رو ننوشتیم در اولین فرصت آدرس وبلاگ مشترک رو توی قسمت پیوندها اضافه میکنم

همین دیگه ضمنا قول دادم نرم باز ناراحت نشید از من ... نمیرم هستم تا اخرین روز

 

+ نوشته شده توسط نسیم1 در پنجشنبه 24 شهریور1384 و ساعت 2:23 |
 

سلام به همه

انگار من هر جا که تازه بهش عادت می کنم باید زود هم ازش دل بکنم

قبلا به خاطر یک سری مشکلات ومخالفتها نمی تونستم کارت اینترنت بخرم و با دوستان مجازیم ارتباط داشته باشم ولی بعد از مدتی که با سایت تبیان آشنا شدم تونستم از طریق اکانت اینترنت رایگان تبیان دوباره برگردم و به جای رفتن به چت روم ها ، این وبلاگ رو ساختم وکم وبیش دوباره از تنهایی در امدم و با هر شب امدنم ودیدن شما ها ونوشتن توی این وبلاگ کمی از مشکلات دور شدم ...

اما امروز تبیان اکانت رایگانش رو هم برداشت ، یعنی دیگه من نمی تونم وبلاگ رو هر روز یا هر چند وقت یک بار به روز رسانی کنم و با شما دوستان دردودل کنم

باید دور ساختن وبلاگ مشترک با یکی از دوستان رو هم خط بکشم

حالا دیگه باید دور همه چیز رو اینجا خط بکشم و همون تبیان مطلب ثبت کنم

دوباره نسیم تنها میشه ... فقط گاهی نظرات دوستان تبیانی رو می خونه

شاید امروز آخرین باری باشه که من این وبلاگ رو به روز رسانی می کنم

دیگه نمی تونم بیام اینجا ... دوستان تبیانی که همون تبیان مطالبم رو می خونند ..البته اگه حالم خوب باشه

از دوستان دیگه هم که اینجا با من آشنا شدن ، باید خداحافظی کنم

دیگه نمی دونم کی می تونم بیام و دوباره صدای شما رو بشنوم ...دلم برای همتون تنگ میشه

قراره باز هم توی مشکلات و تنهایی های خودم غرق بشم ... باز هم تنها میشم و تنها ارتباطم با دوستان از طریق تبیان امکان داره

اگه خواستید با من ارتباط داشته باشید تنها باید بیاید تبیان

اسم من توی قسمت ثبت مطالب n@sim20 

امیدوارم اونجا رو حداقل از دست ندم

برای همیشه و یا حداقل تا مدتی که دوباره ایدی من روشن بشه و وبلاگم رو به روز رسانی کنم ، خداحافظ همگی

امیدوارم همیشه موفق وپیروز باشید ... می دونم مثل همه فراموش میشم ... اما اگه فراموش نشدم و خواستید خبری از من بگیرید بیاید تبیان

خوشحال میشم نظراتتون رو اونجا ببینم

اگه بدی از من دیدید من رو ببخشید ...

از دوستانم علی عزیز و امیر عزیز و همین طور نیمای عزیز و تمامی دوستانی که اینجا باهاشون آشنا شدم خداحافظی می کنم ، امیدوارم موفق باشید

بقیه دوستان مثل مارشال عزیز و حامد عزیز و کلا دوستان تبیانی عزیزم ، مثل قبلا مطالب من رو توی تبیان می تونند بخونند و با من از همون طریق ارتباط داشته باشند

می دونم ارتباط اونجا مثل ارتباط اینجا نیست ... ولی چاره ای نداریم ... مثل قبلا فقط در مورد مطالب نظر باید بدید ... دیگه من نمی تونم رفیق گریه های هیچ کس باشم و یا شما رفیق گریه های من باشید

+ نوشته شده توسط نسیم1 در چهارشنبه 23 شهریور1384 و ساعت 2:46 |
 

سلام به همه دوستان خوبم

امروز اول از همه می خوام در مورد وبلاگم و نظرات شما بنویسم .

در مورد وبلاگم توصیه می کنم حتما به هر گوشه از وبلاگم سر بزنید ویک نگاهی بکنید ، بخصوص به قسمت پیوندها حتما سری بزنید ، مطمئن باشید پشیمون نمی شید.

وبلاگ عکس واهنگ خودم رو هم قرار دادم که امیدوارم براتون جالب باشه .

وبلاگ برادرم علیرضا هم هست ، یک سری بزنید ، نمی دونم بدردتون می خوره یا نه.

یک خبر جدید هم دارم ، من و دوستم مارشال که ایشون هم یک وبلاگ برای خودشون با نام ( یه رهگذر تنها ) دارند قرار گذاشتیم ، یک وبلاگ مشترک درست کنیم ، هنوز داریم روش کار می کنیم ، ولی به زودی زود ، به قسمت پیوندها ، وبلاگ مشترکمون اضافه میشه ، امیدوارم اونجا هم یک سری بزنید .

یکی دو روز پیش هم خیلی سرم شلوغ بود ، بعضی از دوستان ناراحت شدن ، آخه دیر به دیر می تونستم جواب بدم ، یک نفر رو هم که وقت مناسبی رو برای سر به سر گذاشتن من انتخاب نکرده بود رو ignor کردم و چند نفر هم که ایدی من رو برای دکور اضافه کرده بودن به لیستشون رو حذب کردم ، آخه نمی دونستم کی هستن وچرا ایدیشون رو دادن ... یک عده هم هر چی دعوا و گله ، شکایت از من داشتن ، همون موقع رو برای دعوا کردن انتخاب کردن که نتونستم جواب درستی بهشون بدم .

توی ایدی من به غیر از دوستان قدیمی ، بچه های وبلاگ و تبیان هم قرار دارند ، دوستان تبیانی که جای خودشون رو دارند ، و دوستان وبلاگ هم جای خودشون رو دارند ، فقط می خوام وقتی می بینند من سرم شلوغه من رو اذیت نکنند ، اگه کارشون خیلی مهمه به من بگن تا وقت بیشتری رو اختصاص بدم بهشون ، و اگه می خوان فقط سلام کنند خوب سلام کنند ولی چرا مدام من رو گیج می کنند وسوالات عجیب و غریب می پرسند آخه ایدی من انقدر لیستش پر شده که من گاهی قاتی می کنم ، کسی که دارم باهاش حرف می زنم کی هست واسمش چیه ...

اون روز فقط یکی از دوستان برخوردش با من خوب بود وتا صبح با من بود وهر وقت می دید سرم شلوغه سکوت می کرد تا من کارم رو انجام بدم ، همین جا ازش تشکر می کنم ، خیلی خیلی ممنونم ... @h

از همه اینها بگذریم می رسیم به نظرات و لطف بیکران شما دوستان :

از لطف بیکران دوستانم ، علی عزیزم و امیر عزیز که خیلی به من کمک کردن و حامد عزیزم و مارشال عزیز و رضا (بادصبا) عزیزم و نیمای عزیزم و کوروش عزیز و حمید عزیز وبقیه دوستانی که اسمشون به خاطرم نیست تشکر می کنم .

از اینکه میان و با تمام دردسرهای باز شدن صفحه نظرات نظرشون رو می نویسند برام تشکر می کنم . شرمنده که خود من فقط خواننده مطالب وبلاگ شما دوستان هستم و کمتر نظرم رو براتون ثبت می کنم . ولی از این به بعد برای اینکه بدونید مطالبتون رو خوندم یک رد ونشون از خودم می ذارم .

یکی از دوستان عزیز که اسمشون رو نمی دونم به ایمیل من شعر زیر رو ارسال کردن وخواستن توی وبلاگم ثبت کنم ... این شعر نوشته خودشونه ...از اینکه وبلاگ من رو مناسب ثبت شعر زیباشون دونستند تشکر می کنم و با کمال میل شعر ایشون رو اینجا ثبت می کنم .

آشنایی
 
شعرهایم هر چه باشد مال توست
شاید این هم خواهش و آمال توست
آن دو دست عاشق دیدار تو
هر شبی بر گردنت چون شال توست
من تو را تقدیرخود می دانمت
دیدن من هر شبی در فال توست
هر نگاهی گر کنم بر روی تو
چشم من بر صورتت چون خال توست
عشق تو چون میوه های نو رس است
عشق من شاید که درد کال توست
تا بخندی غنچه ها گل می شوند
بودنم شاید خزان سال توست
من تورا بیش از همه می خواهمت
میل من اسب بدون یال توست
هر کسی داد از زبانم می کشد
گر تو خواهی این زبانم لال توست
شعر من لالایی چشمت ولی
این غزل گویا که شرح حال توست

* * * فــــدای هـــمــتــون نـــســیـــم * * *

+ نوشته شده توسط نسیم1 در سه شنبه 22 شهریور1384 و ساعت 1:59 |