تبليغاتX

من رفیق گریه هاتم

مــــن رفـــیـــق گریــــه هـــاتـــــم
 

اين شعر رو هم تقديم مي کنم به دوست خوبم که مثل دو تا خواهر بوديم

آخـــر ايـــن عــــشـــق مـــرا خـــواهـــد کــشــت . . .

اخر ای دوست نخواهی پرسيد 

 

که دل از دوری رويت چه کشيد؟ 

 

سوخت در آتش و خاکستر شد 

 

وعده های تو به دادش نرسيد 

 

داغ ماتم شد و بر سينه نشست 

 

اشک حسرت شد و بر خاک چکيد 

 

آن همه عهد فراموشت شد 

 

چشم من روشن ، روی تو سپيد 

 

جان به لب آمده درظلمت غم 

 

کی به دادم رسی ای صبح اميد 

 

آخر اين عشق مرا خواهد گشت 

عاقبت داغ مرا خواهی ديد

 

+ نوشته شده توسط نسیم1 در دوشنبه 21 شهریور1384 و ساعت 3:59 |

اي کاش زندگي همه چيز رو ياد مي داد به ما

ولي افسوس که همه چيز رو نيمه کاره به ما ياد داده

شايد هم زندگي معلم خوبي بوده وهمه چيز رو به ما ياد داده ، ولي ما شاگردهاي خوبي براش نبوديم

پس بخونيد درس هايي رو که زندگي به من ياد داده ومطمئنا شما هم بي نصيب نمونديد :

زنــــــدگــــــی . . .

زندگی به من آموخت چگونه اشک بریزم

ولی به من نیاموخت چگونه سرازیرش کنم

زندگی به من آموخت چگونه دوست داشته باشم

ولی به من نیاموخت که چگونه فراموش کنم

+ نوشته شده توسط نسیم1 در شنبه 19 شهریور1384 و ساعت 4:51 |

اين جمله زير رو نمي دونم کي گفته ، ولي بعد نيست شما هم بخونيد :

هر كه خود را نسازد ، ويرانه اي بيش نيست ، اگر ويرانگر نباشد . . .

هی بهتون میگم خودتون رو درست کنید بعد از دیگران عیب بگیرید ...خرابکار هم نباشید ...

+ نوشته شده توسط نسیم1 در شنبه 19 شهریور1384 و ساعت 4:23 |
 باز هم انتظار ... شعر زير رو تقديم مي کنم به همه منتظران

البته منتظران واقعي کساني هستند که منتظر امام عصر ، موعود رهايي و آزادگي يعني مهدي عجل الله

هستند ...اميدوارم در جمعه اي نچندان دور همه شيعيان ومنتظران آقا چشمانشون به اين نور الهي روشن بشه ...به اميد آن روز

انتظار. . .

رفتی و بعد تو چشمم چشم به راهت مانده است
از تو تنها آن نگاهت يادگارت مانده است

بعد تو شبگردی و دربدری کار من است
رفتی و بعد تو با من انتظارت مانده است

رفتی و بی‌تو غزل هم پرکشيد از بام من
بعد تو حتی غزل هم بيقرارت مانده است

نقش چشمانت هنوز در رود ذهنم جاری است
کاش می‌ديدی که عشق ماندگارت مانده است

اين منم تنها و بی‌کس در ميان واژه‌ها
هيچ ميدانی که چشمم داغدارت مانده است ؟


 

+ نوشته شده توسط نسیم1 در جمعه 18 شهریور1384 و ساعت 2:34 |
 

داغ یــک عــشـــق . . .

آنشب هواي سردي بود ، مه ، ماتم ، غم ، درد ، اضطراب ، سياهي ، فاصله ،

اشك ، اشك و باز هم اشك . . . 

ستاره ها خاموش ، ابرها گريستند ، شقايق ها پرپر شدند ، آرزوها پژمردند ،

اميدها مردند ... ، بندهاي سه تار نيز از هم گسستند . . .

آفتابگردان چشم در چشم خورشيد دوخت تا سوخت 

بغض به زنجير كشيده شده ، شكست . . .

آري مصيبت با تمام هيبت خود نمايي كرد.

ولي چه سود ؟

او ديگر رفته بود ، تنها يادگارش خاطره آن لبخند مست كننده اش بود ،

چشمان رقصان و محزونش ، گرماي لبان بي شرمش و آن قامت بي رقيبش 

او اسطوره بي همتاي زيبايي بود . . . 

ولي براي خاطره شدنش زود بود ، ديري نبود كه با گرماي وجودش انس گرفته بودم

من به او عادت كرده بودم مثل پرنده اي به پرواز .

ولي اكنون در اين سرماي بي رحم ديگر نه او را دارم ،

نه شوق زندگاني ، نه اميد آينده، نه التهاب و شور بودن ...

خالي از هر انگيزه ام . . .

ولي باز هم تو اي سرنوشت بر لبهايم مهر سكوت زدي

حرفي نيست خاموش مي مانم تا بهتر بسوزم ، تا خاكستر شوم

خاكستر نشيني عادت ديرينه من است 

محبوبم ، كاش بودي تا اشكهايي را كه بدرقه راهت كردم لمس كني

و همچوعادت هميشه با گونه هاي تر خود همراهیش کني 

ولي افسوس اي مهربان بي همتا يم ، تنها عشق زندگيم 

 

كه آسيمه سر آمدي و سراسيمه رفتي . . .

مـــن بـــی تـــو هـــیــچ ام . . . هـــیـــچ

*  *  *  *

مي دونيد ديگه اين مطلب هم طبق معمول براي کسي نوشتم که از دست دادمش

البته اين مطلب رو از جايي کش رفتم ولي چون قشنگ بود براتون نوشتم  

+ نوشته شده توسط نسیم1 در پنجشنبه 17 شهریور1384 و ساعت 5:26 |

سلام به همه دوستاني که به وبلاگم دوباره سري زدن

راستش مي خواستم جريان خرابکاري که کردم رو تعريف کنم گفتم شايد زياد جذاب نباشه براتون... بهتره که نگم

از دوستاني که نظرشون رو گفتن مثل امير عزيز و بقيه دوستان که کم وبيش از طريق ايدي باهاشون صحبت کردم ، تشکر مي کنم

ضمنا امروز خيلي از دوستان ناراحت شدن از من ...چون دير جواب مي دادم

باورتون نميشه اگه بگم بعضي وقتا چنان سرم خلوته که حوصلم سر ميره ، برعکس با مواقعي هم پيش مي ياد که سرم شلوغ ميشه وديگه وقت سرخاروندن هم ندارم ...اگه يک کم انصاف به خرج بديد ، مي بينيد که 4 دست يا هزار دست نيستم که تند تند جواب شما رو بدم ، به ترتيب و پشت سر هم جواي ميدم ، اما انگار همه قرار مي ذارن ، يک روز ويک ساعت آنلاين ميشن ومي خوان من جوابشون رو زود زود بدم

تفلکي من ... مچ دستم از کار مي افته ...

گريه هام رو ببينيد ، رودخانه نياگارا رو توليد کرده

خوب اين هم مطلب امروز من :

زندگی ام بر خلاف آرزوهایم گذشت

سرد و بی روح

به ظاهر آرام ولی پر تلاطم

تلخ و بدون نشاط

ولی گذشت هر آنچه که من دوست نداشتم

و حال در حسرت گذشته خود

و نگران از آینده خود

به دوردستها خیره شده ام

و سوالم از سرنوشت این است :

« آیا باز هم بر خلاف آرزوهایم زندگی ام را رقم زده ای ؟ »

و تنها جواب سرنوشت سکوتی بود که نگرانم می کرد

و تنها حرف من در دلم این بود :

« سكوتها چقدر بيشتر هستند در مقابل سخنها »

پس صبر می باید کرد صبر ، صبر

+ نوشته شده توسط نسیم1 در پنجشنبه 17 شهریور1384 و ساعت 5:21 |
این هم از همون کاشکی هاست که همیشه میگم  

کاش . . .

کاش مي دونستي چقدر دلم بهانه تو را ميگيرد هر روز

کاش مي دونستي چقدر دلم هواي با تو بودن را کرده

کاش مي دونستي چقدر دلم از اين روزهاي سرد بي تو بودن گرفته

کاش مي دانستي چقدر دلم براي

ضرب آهنگ قدمهات

گرمي نفسهات

مهرباني صدات تنگ شده

کاش مي دانستي چقدر دلواپس تو‌ام

کاش مي دانستي چقدر تنهام

چقدر خسته ام و چقدر به حضور سبزت محتاجم

+ نوشته شده توسط نسیم1 در چهارشنبه 16 شهریور1384 و ساعت 3:33 |

 

 عجب منظره قشنگی  

آدم یاد دسته گلهای شیک عروس خانم ها می افته

+ نوشته شده توسط نسیم1 در چهارشنبه 16 شهریور1384 و ساعت 3:28 |
می دونید امروز برای نماز مغرب وعشاء رفتم حرم آقا امام رضا

بلاخره من رو بعد از دو هفته طلبید ... جای همتون خالی بود

ساعت ۶.۳۵ دقیقا توی حرم بودیم ( با مامان رفتم حرم )

خیلی شلوغ بود ... وقتی تونستیم یک جایی برای نشستن و نماز خوندن پیدا کنیم که دیگه اذان داده بودن و نماز جماعت رو خوندیم و بعد هم کتاب دعا و زیارت نامه رو برداشتم وهمونطور که می خوندم یاد همتون کردم از تک به تکتون ومشکلاتی که دارید و برام گفتید والتماس دعا گفته بودید یادی کردم ....

راستش هر وقت می رفتم حرم فقط یادتون می کردم اما این دفعه فرق داشت ...

نمی دونم توی وبلاگ قبلی گفتم براتون یا نه ...من هر وقت می رفتم حرم آقا ... دلم می خواست مشکلات خودم و بقیه رو دونه به دونه بگم و حتی دوست داشتم یک بار هم که شده مشکلاتم از یادم نره و حتما درد ودل کنم ... وقتی می دیدم دیگران چطور اشک می ریزن و درد ودل می کنند بهشون حسودیم میشد ...با خودم می گفتم اشک ریختن اینجا لیاقت می خواد که من ندارم ... همیشه برام جای سوال بود چرا کمتر می تونم مثل بقیه اشک بریزم واز ته دل فریاد بزنم وبا آقا درد ودل کنم

اما بلاخره امروز با بقیه مواقع خیلی فرق داشت ُ خیلی بیشتر احساس راهتی و سبکی کردم

تا جا داشت گریه کردم دلم این بار یک طور خاصی شکست که نمی تونم توصیفش کنم ...

از غروبای مشهد تا حالا براتون نگفتم ...قبل از اینکه برسیم به حرم از دور گنبد طلایی حرم آقا رو دیدم ... یک غروب خیلی دلگیر ولی زیبا که به آسمون زیبایی خاصی داده بود و جمعیتی که از اطراف برای رسیدن به نماز جماعت خودشون رو به حرم می رسوندن ُ جلوه ای خاص به اون محیط داده بود . . .

همون اول دلم خیلی گرفت و قبل از ورود گفتم جای همه دوستانم خالیه با خودم گفتم کاش اونها هم یک روز قسمتشون بشه وخودشون بیان اینجا برای زیارت آقا

براتون از ته دل کردم ... امیدوارم هر چه زودتر بیاید مشهد برای زیارت آقا امام رضا

+ نوشته شده توسط نسیم1 در چهارشنبه 16 شهریور1384 و ساعت 3:23 |

این شعررو هم تقدیم میکنم به بهانه زندگیم به رفیق تنهایی هام ... کسی که دیگه پیشم نیست ولی همیشه یاد وخاطره اون تداعی کننده خاطرات زیبا وقشنگی برای منه .... نمی خوام بگم تنها بهانه من برای زندگی مادر بزرگم بود ....نه حتما میدونید مادرم هم هست و تنها برای من حالا اون مونده ...فقط می خوام بگم مادربزرگم هم یکی از بهانه های من برای زندگی بود ...کاش هنوز هم از بودن در کنارش لذت می بردم

بــمــان بــهـــانــه مـــن . . .

 

غم غروب نگاهت نشست بر روحم ، بمان ستاره که بی تو بهار می میرد

میان دشت بنفشه کنار برکه عشق ، برای شهر دلم انتظار می میرد

دلم به وسعت آلاله های غم سرخ است ، وجود آبی احساس پاک و بارانی

چگونه بی تو بمانم بدان بهانه من ، دلم هنوز به دست دل تو زندانی ست

بدان که قصه احساس نیلی ست ، بیا و قصه او دوباره باور کن

بجای هجرت و اندوه و بی قراری و درد ، بیا و از سر لطف تو فکر دیگر کن

پرنده ، از غم هجران تو چه باید کرد؟

دلم برای نگاهت بهانه میگیرد ، دلم اگر بروی در خزان هجرانت

 

چو یک کبوتر بی آب و دانه میمیرد . . .

اگر چه قدر نگاه تو را ندانستم ، ولی همیشه به یادش شعر می خوانم

کنون اگر تو کنارم نمانی و بروی ، میان هاله ایی از انتظار می مانم

به جای برگ گل یاس باغ دل سوگند ، قسم به عاطفه یک نگاه در یایی

قسم به بارش شمع وجود یک انسان ، قسم به شهر پر از ساکنان رویایی

قسم به واژه کمرنگ عشق در مهتاب ، قسم به ترجمه نیلی شکیبایی

قسم به عاطفه نقره فام چشمانت ، قسم به صحت مفهوم یک شکیبایی

بمان همیشه که بی تو شکوفه خواهد مرد ، دگر میان گلستان گلی نخواهد ماند

بدون تو گل و گلدان غریب خواهد شد ، دگر میان چمن بلبلی نخواهد ماند

بـــمـــان بــــهـــانــــه مــــن . . .

بـــمــــان کــــه تـــــو بــــهـــانـــه مـــنـــی بـــرای ایـــن زنـــدگــــی . . .

اما حالا خاطراتت هم برام یک جور بهانه شده و حضور گرم تنها دخترت رو بهانه می کنم

+ نوشته شده توسط نسیم1 در چهارشنبه 16 شهریور1384 و ساعت 2:57 |
 

گهگاهي با خيالت زيستن ،

مثل زيستن در عالم بي انتهاست

راستي كه عالم ،

قد عالم از همه عالم جداست. . .

اين نوشته بالا رو يكي از دوستان خوبم برام نوشت

كه براي خودش نوشتم . . . .چون كم كم بايد باهاش براي مدتي خداحافظی کنم

البته بر می گرده ... اميدوارم دوباره حضورگرمش رو توی تبيان ببينم

+ نوشته شده توسط نسیم1 در چهارشنبه 16 شهریور1384 و ساعت 2:36 |
آنکه دائم هوس سوختن ما می کرد      کاش می آمد و از دور تماشا می کرد

+ نوشته شده توسط نسیم1 در سه شنبه 15 شهریور1384 و ساعت 2:49 |

خوب قراره دلتون رو به کسی بدید ... من میگم ندید نگهش دارید تا بیان بگیرن ازتون ....

من دلمو تنها به یک نفر دادم ....مادرم

مادرم عزیزترین کس زندگی منه ... دل من متعلق به اونه نه کس دیگه ای ...

اگه یک روز تصمیم گرفتی دلتو به کسی بدی ...سعی کن به کسی بدی که لیاقت دل تو رو داشته باشه ....آخه دل تو برای تو با ارزشه واگه کسی دلتو بگیره واهمیتی به دلت نده ...مطمئن باش دلت میشکنه و وقتی شکست دیگه به دست آوردن این دل برای بار دوم سخت میشه

از من گفتن بود ... حالا دوست داشتی گوش کن

* * * * *

يادم می آيد يکبار از خدا پرسيدم :

خدای من , تو که سينه ای به اين بزرگی دادی به آدم , تو که از هر چيز خوب دو تا دادی برای تنش

چرا توی سينه يک دل کاشتی و آنطرفش را گذاشتی خالی و سوت کور؟

خدا تاملی کرد و توی گوشم زمزمه کرد :

اگر جايی خالی باشد از چيزی , حکمتی دارد اين خلاء

سينه جا دارد برای دو تا دل قبول , آفريدمت برای جستجو

همه چيز را سر جای خودش گذاشتم دانه به دانه , يک جای خالی اش را هم تو پر کن , از هر چه خواستی

خواستی يک دل ديگر , خواستی چيزهای ديگر

گفتم :

خب مهربان من , آدم دلش نمی آيد دل يکنفر را بردارد بگذارد جای خالی سينه اش

جواب داد با لبخند :

دل نمی توانی برداری , دلت را بده

و من پاسخی نداشتم . . . !

+ نوشته شده توسط نسیم1 در سه شنبه 15 شهریور1384 و ساعت 2:21 |
 

عجب اشکای قشنگی دارم ...نازی

نه تو از پيش من ساده نبايد بروی

دردمندی به تو دل داده نبايد بروی

شعر وشاعر پس از اين عاشق زيبائی تو

اتفاقی ست افتاده ، نبايد بروی

زندگی را ه درازی است پراز وسوسه ها

بی من از وحشت ، نبايد بروی

زخمی ام ، خسته ام ، آشفته و بی سامانم

نيستم جان تو آماده ، نبايد بروی

آه صياد ، دراين دشت بلا می ميرم

شد اسيرت دل آزاده ، نبايد بروی

از شب بی طپش پنجره ام ای مهتاب

ای گل روشن شب زاد ، نبايد بروی

 

+ نوشته شده توسط نسیم1 در سه شنبه 15 شهریور1384 و ساعت 1:54 |