تبليغاتX

من رفیق گریه هاتم

مــــن رفـــیـــق گریــــه هـــاتـــــم
سلام به همه دوستان

امروز می خوام یک مطلبی رو برای همه روشن کنم :

۱- مخاطب من در تمام نوشته هام تنها مادرم و مادربزرگم هستند و اگه نوشته ای رو برای شخص خاصی یا یکی از دوستان بنویسم آخر مطالبم حتما میگم ...تا دیگه شک نکنید به من

۲- من عاشق هیچ پسری نیستم ...اصلا شک نکنید .... ممکنه بگم فلانی رو دوست دارم اما مطمئن باشی وقتی از عشق می نویسم مخاطبم مادر و مادر بزرگمه ...بقیه رو فقط دوست دارم همین وبس ... مدام ننویسید عشقت کیه ؟

۳- اگه از غم و تنهایی حرف میزنم ...مجبورید تحملم کنید ..چون عادت دارم هر وقت دلم می گیره از این جور چرت و پرتها تحویل شما بدم ....

۴- اگه میگم دلم گرفته یعنی دلم گرفته ... اگه میگم نا امید شدم بدونید بعد از مدتی حرفم رو پس می گیرم چون هنوز هم با تمام مشکلاتم یک روزنه امیدی دارم ... پس نا امید مطلق نیستم

نمی دونم اینها چی بود نوشتم .... احتمالا شبیه شکایت بود یا اعترافات من بود

بگذریم این متن پایین رو نوشتم برای خودم ...اون چیزی که دلم می خواد ...البته امیدوارم دوستان ناراحت نشند و منو دعوا نکنند

تير

ما بدهکاريم

 

به کسانی که صميمانه

زما پرسيدند

معذرت می خواهم

چندم تير است ؟

و نگفتيم

چونکه تير

گور عشق گل خونرنگ

دل ما بوده است 

* * * * *

دلم مي خواد همون روزي که به دنيا آمدم از دنيا برم 11 تير

اما مي دونم محاله ، محاله . . .

پس مي خوام روز 11 هر ماه به انتظار مرگ زندگي ام بنشينم

شايد در يک روز سرد پاييزي يا در يک سرماي زمستان

يا بهاري نو يا گرمايي لذت بخش براي هميشه چشمانم را ببندم

به روي هر کس و نا کسي ، به روي هر زيبا و زشتي

نمي خواهم نام نشاني از من باقي بماند در اين دنياي حسرت آرزوها

نمي خواهم کسي يادي کند از من . . . !

چرا که مي دانم کسي نبودم ، خاکي ناچيز بودم که شبيه آدم شدم

و حال که سفر آسمانيم را آغاز کنم ، دوباره به خاک باز مي گردم

پس ناچيز بودم و نا چيز باقي مي مانم . . . نـــســيـــم

+ نوشته شده توسط نسیم1 در دوشنبه 14 شهریور1384 و ساعت 2:45 |

رســم تــازه شــبــهــای مــن . . .

با کوچ دستانت... ديگر چيزی از من نماند؛

از کسی که سحرگاهان گل های باغچه با نوازش های او باز ميشد؛

کسی که شامگاهان با طنين خنده هايش ستاره ها چشمک ميزدند؛

مهتاب تازه ميشد و خورشيد بهانه ای برای طلوع دوباره پيدا ميکرد

چيزی از من نماند؛ . . .

و تمام لبخند هايم با آخرين باد حزن انگيزی که در ميان خاطره هايمان وزيد کوچ کردند

کاش می دانستی ؛ تو دليل بودنم بودی... بهانه زيستنم

و بعد از کوچ دستانت چه می خواستی از من بماند؟

از کسی که تمام زندگيش شده خاطراتت؛

روزش ياد تو... و شب اش غصه نبودنت

می دانی؟ تازگی نوروزم تو بودی و زيبايی بهارم تو

با تو بود که باران در روز نخستين بهار تازه ام کرد؛ جوانه زدم و از نو شکفتم

کاش از دستم بر می آمد که شتابان به سويت آيم و همه چيز را برايت بگويم

کاش ديوار فاصله ای که ميانمان کشيده شده فرو می ريخت

و تو برايم می گفتی تمام نا گفته ها را

نا گفته هايی که احساس می کنم هرگز نخواهم شنيد

 

+ نوشته شده توسط نسیم1 در یکشنبه 13 شهریور1384 و ساعت 4:2 |
اين مدت كه نبودم خيلي ها شاكي شدن از من

واقعا شرمنده همه دوستان عزيزم شدم .... اميدوارم من رو ببخشيد

اين وبلاك جديد منه ..... دارم نوشته هام رو مرتب مي كنم و انتقال ميدم اينجا

كم كم اون وبلاك رو حذب مي كنم

* * * * * *

تنها با به زبان آوردن و تكرار خاطرات تلخ گذشته ،

 لحظات خوش حال و آينده را خراب مي كنيد

+ نوشته شده توسط نسیم1 در یکشنبه 13 شهریور1384 و ساعت 2:25 |
 

ما ز فردا نگرانیم که فردا چه کنیم

زیر این بار گرانی که جان را چه کنیم

تو ز من ثانیه هایی که نه ازآن منست می خواهی

آتشی را که نه در جان منست می خواهی

روزگار روز مرا پیش فروشی کرده

دل بیدار مرا پیر خموشی کرده

هیچ در دست ندارم که به تو عرضه کنم

چه کنم نیست هوایی که دلی تازه کنم

قصد من نیت آزار نبود 

جنس من در خور بازار نبود

جنسم از خاک و دلم خاکی تر

روح من از تو ز من شاکی تر

جنسم از رنگ طلا بود و نه از جنس طلا

دل گرفتار بلا بود و سزاوار بلا

 

+ نوشته شده توسط نسیم1 در سه شنبه 8 شهریور1384 و ساعت 20:55 |
 

چه زیباست نوشتن وقتی می دانی او می خواند
چه زیباست سرودن وقتی می دانی او می شنود
و چه زیباست جنون وقتی می دانی او می بیند

* * * * * *

این اولین نوشته من در اینجاست ... امیدوارم بتونم حرفهای خودم رو راحت اینجا بنویسم

* * * تقدیم به تو که بهترینی * * *

+ نوشته شده توسط نسیم1 در سه شنبه 8 شهریور1384 و ساعت 20:52 |